آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

  چاپ

تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 در ساعت 11:07 PM

رسما تو روحت بلاگ اسکای سرویس که پستم رو منتشر نشده ریموو کردی...هر چی نوشتم پرید

  چاپ

تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 در ساعت 10:25 PM

این پست رو فقط واسه این میزارم که بدونید تمام کامنتهارو میخونم ولی بخدا نمیدونم چجوری باید جواب بدم...لطفتون رو تو هیچ عبارتی و کلمه ای نمی تونم وصف کنم...نگاره رسما عذاب وجدان گرفته...معذرت میخوام

  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 در ساعت 10:52 PM

بعد از کلی وقت امدم ببینم چه خبره فقط حالم گرفته شد...همه وبلاگهارو ترکوندن و اونهایی که موندن رسما عقلشونو از دست دادند...البته به استثنای چند نفر خاص

یادش بخیر یه روزایی چه رفاقتهایی داشتیم...چقدر من کامنت جواب میدادم...روزهای آخری که ایران بودم و شروع به نوشتن کردم...نوشته های اولم یه رنگ و بوی خاص داره حداقل واسه خودم اینجوریه...خداییش دیگه اصلا مثل قبل نیستم...حوصله همه چیزو دارم جز اینکه بخودم برسم...موهام حسابی بلند شده حتی دلم نمی خواد بهشون دست بزنم یا مرتبشون کنم...انقدر مسئولیت سرم ریخته که گاهی یادم میره تو آینه نگاه کنم...گیتارم بالاخره رسید دوباره تمرین تمرین تمرین...خیلی لذت بخشه واقعا جزئی از بدنم رو واسه مدتی از دست داده بودم...حالا مدلش هم عوض شده تمرینات سبک خودم و فلامنکو بکنار حتی آکوردهای ایرانی رو تمرین میکنم و حتی باهاش میخونم...تو خونه واسه همه تقریبا باورش غیر ممکن بود...صدای خوبی ندارم ولی همه راضی هستند و وقتی گیتار میزنم و میخونم کسی نمیگه...صداشو ببر بعکس ایران که فلامنکو کار میکردم و از فحش و متلک بود که نثارم میشد...بیشتر واسه دخترم میخونم میشینه با یه حوصله عجیبی گوش میده حتی میگه چی بخون و چی نخون...حالا دیگه یه منتقد هم دارم...میگه مامانی اینجارو اینطوری بخون و این حرفا تشویقم میکنه ...راستش حس خوبی داره...من از آکورد زدن و خوندن متنفر بودم ولی حالا دلیل خاصی واسش دارم واسه بچه خودم میخونم اونم دوست داره...همین کافیه...واقعا حوصله ندارم بنویسم...تا بعد

  چاپ

تاریخ : شنبه 26 فروردین 1391 در ساعت 09:12 AM

سه روزه در بدر دنبال خونم...به حکم خانواده باید جدا بشم...45 تا 60 متر ماهیانه حدود 700 یورو یه چیزی تو مایه های 1.750.000 تومن !!! خوب دیگه آلمانی شدن همین چیزارو هم داره تو ایران با این اجاره یه جای خیلی مناسب گیر میاد البته نمی دونم دقیقا چون هیچوقت تو ایران دنبال خونه نبودم


دیشب گرنتس و ردبول میکس به سلامتی هرچی نامرده رفتم بالا هنوز نئشم خیلی چتم تازه مست شدم


موهامو قهوه ای تیره کردم...عکس هم نمیزارم تا بعضیها تو فیس بوک پخشش کنند


دیگه...حوصله نوشتن ندارم.

سبک و 30 آق  چاپ

تاریخ : شنبه 19 فروردین 1391 در ساعت 03:44 AM

یه موضوع خیلی خاص رو تو این ماه تجربه کردم


تولد دوباره من بالاخره شکل گرفت


28 مارچ میشه 9 فروردین بهترین روز زندگیم بود


یه دادگاه یه دولت تنگ نظر یه قاضی واقعا عادل یه وکیل معروف و چندتا دوست خوب خیالم راحت بود همه آلمانی بجز من و خانوادم ولی یه با مرام ایرانی بالاخره تو خارج از کشور دیدم


با اینکه قسم خورده دولت آلمان بود ولی هموطنش رو با دنیا عوض نکرد


همه معمولا بدنبال رای نهایی بعد از کلی انتظار میگردند ولی من توی دادگاه بدون حتی یک لحظه مکث جواب گرفتم و از من رد اتهام شد


چیز ساده ای نبود حتی شاکی من که به قدرتمندی و نفوذ و سابقه زیادی که تو کاغذ بازی داشت نتونست حرفی بزنه و شکایتش رو پس گرفت


من به معجزه فقط اعتقاد داشتم که ممکنه اتفاق بیوفته...اما الان زندگی کردن بدون معجزه برام غیر ممکنه


شاید من آدم خاصی شدم

شاید زیادی مغرور باشم واقعا هستم ؟

نمی دونم

ولی دیگه اصلا خودم نیستم

اون خودی که همیشه با کلی ملزومات و اسم و رسم حرکت میکرد

دیگه نیازی به دلبستن به خود سابقم ندارم


گاهی خدا در اوج ناراحتی استرس و ترس جوری بهت حال میده و ازت حمایت میکنه که دلت میخواد آب بشی بری تو زمین


واقعا ایمان به خدا یعنی چی ؟ من بهش رسیدم...مثال میزنم شما به یه دکتر...یه آدم اعتماد میکنید و جونتون رو بدستش میدید و شک نمی کنید همین آدم میتونه با یک اشتباه ساده با بریدن یه رگ شما رو بکشه از بلندی میپرید به چتر نجات اعتماد میکنید به یه تیکه پارچه و چندتا طناب...ولی بخدا که مطمئنیم خالق دنیا بوده حالا کاری ندارم هرکی یه خدایی تو ذهنش ساخته اصلا همون انرژی که کل حیات رو حتی تصادفی شکل داده نمیشه اعتماد کرد ؟ نه زمان میشناسه نه محدودیت ...هیچ چیز واسش غیر ممکن نیست...گاهی یادمون میره


مهم نیست حوصله بحث ندارم...اصلا تو راست میگی بابا برو پشت رهبری نماز بخون و تو جمکران نامه بنداز...خدایی که صداتو نشنوه و واسه شفاعتش باید حق دلالی بدی اونم به تومن یا به ریال یا دلار یا گرم مثقال طلا همون واقعا بدرد خودت میخوره یا حتی عکسش همون شیطان طرفدار مرگ و خودکشی و خون و...واقعا کشتار رو دوست داری ؟ میدونی آخر کار همه اونهایی که نصف دنیا رو با کشتن گرفتند چی شد ؟ میترسیدند شب راحت بخوابن و صبح دیگه پا نشند...یکی نیاد سرش و ببره غذا نمی تونست بخوره...سمی نباشه و این جور مزخرفات...هر کاری دلت میخواد بکن...اصلا بمن چه من فقط اون چیزایی رو که تو سرم ووول میخوره رو مینویسم نه واسه کسی نه حتی واسه خودم...


عمرا اگر یه جمله از حرفامو کسی بفهمه...امتحان میکنیم!



دلا وعده دای...ولی همش پوچ بود  چاپ

تاریخ : سه شنبه 1 فروردین 1391 در ساعت 9:07 PM

برگشتم به اینجا...


چون تاریخ زندگی من اینجاست


همین


امسال دلگیرم...


خیلی بد رقم دلم واسه اون کسی که تو ایران بودم تنگ شده


دنیا با من اصلا تو این سال خوب نبود


حداقل جای من شما خوش باشید


۹۱ خوبی داشته باشید

  چاپ

تاریخ : شنبه 8 بهمن 1390 در ساعت 2:06 PM

از امروز صبح تو فاز آهنگ هزیون شاهین نجفیم...ویدئوشو گرفتم اونم با کیفیت خدا...حکایت خل بازیهای این روزای منه تقریبا...دیگه خوشحالم روزهای آخر این کابوس هشت ماهه هست...همه چیز داره تموم میشه...خبرهای خوش نزدیکه

  چاپ

تاریخ : جمعه 7 بهمن 1390 در ساعت 10:09 PM

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رود گفتم دعای دولت او ورد حافظ است                        گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند گفتا در این معامله کمتر زیان کنند گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند                       

تعبیر: به مراد و مقصود خود خواهی رسید. با دوستان و بزرگان با تجربه چاره اندیشی کن تا با راهنمایی آنها زودتر به مقصود برسی. تردید و شک را از خود دور کن. در راه عشق ثابت قدم و استوار باش...


خدا...جون هر کی باهاش حال میکنی...خوب ؟

  چاپ

تاریخ : جمعه 7 بهمن 1390 در ساعت 9:56 PM

واسه اولین بار !!!!!!!!!!! اولین بار تو کل زندگیم...حرفم رو پس میگیرم

یه پستهایی رو تو اوج عصبانیت نوشتم که جالب نبود...ریموو شدند

بابات کامنتها عذرخواهی میکنم.

  چاپ

تاریخ : شنبه 1 بهمن 1390 در ساعت 11:42 AM

از شهر برو بیرون...حالت عوض شه...جاده های الکی


آهنگ الکی محسن نامجو رو حتما گوش کنید...توصیه مادرانه من رو حتما گوش بدید !

  چاپ

تاریخ : جمعه 30 دی 1390 در ساعت 10:19 PM

باشه بابا اون تم خوشکل هم واسه خودتون عزیزان دل نگاره...

بیا دیگه چیکار کنم واستون...حذف کنم...کل آرشیو رو بیارم پایین...

عکس گلشیفته ای خودمو بزارم واستون ؟ چی دیگه ؟

ما بهمین تم زرد و سفید عهد عتیق قانع هستیم...سر و دل فدای رفیق  


...در این لحظه...کامنت جواب میدم کامنتهای توامان با خشم ! 

  چاپ

تاریخ : جمعه 30 دی 1390 در ساعت 7:58 PM

بابام یه دفعه زنگ زد یه جایی بعد از کلی بوق یه خانوم گوشی رو برداشت و تا بابام گفت منزل ِ فلانی، شروع کرد به داد و بیداد کردن و بدو بیراه گفتن که " مرتیکه خجالت نمی کشی، من این همه راه از پله ها اومدن پایین، گوشی رو بردارم که تو بگی اشتباه گرفتم، آخه این چه وضعشه، مزاحم میشید، یعنی چه که اشتباه گرفتم، مریضین آخه مگه و ...." خوب که سروصدا کرد، بابام خیلی صبور و مودبانه شروع کرد به عذر خواهی " من خیلی شرمنده هستم، واقعن قصد مزاحمت نداشتم، گویا شماره ای که به من دادن کلن اشتباه هست و من حقیقتن معذرت میخوام اگه مسدع(؟) اوقات ِ شما شدم و باید حواسم رو جمع میکردم و..." کار که به اینجا کشید، خانوم انگار یه هو به خودش اومد و پشیمون شد و خجالت کشید، دراومد که " نه حقیقتن تقصیر شما نبوده، من نباید این جوری از کوره در می رفتم، شما گناهی نداشتین، من خیلی عذر میخوام، نباید عصبانی میشدم، از عمد که نکردین و.." خلاصه خوب که دل و قلوه دادن، دقیقن قبل از قطع کردن بابام به خانومه گفت:‏
‏- ببخشید جسارتن امکانش هست که من یه سوال از شما بپرسم؟
‏+خواهش میکنم، هر امری باشه بنده در خدمتم. بفرمایید، خوشحال میشم بتونم کمکی کنم
‏- میخواستم بدونم حالا دوباره شما چه طوری با این کون ِ گشادتون این همه راه برمیگردین بالا؟

  چاپ

تاریخ : یکشنبه 25 دی 1390 در ساعت 02:39 AM

یه وقت به پشت سرت نگاه میکنی میبینی اول و آخر زندگیت شده یه مشت خاطره...

خاطرهایی که هیچ جوری نمی تونی از فکرت بیرونشون کنی...فقط مجبوری باهاشون کنار بیای

دیگه آدم حسابی خیلی کم پیدا میشه...آدم حسابی

آدمهایی که من میشناختم یا همشون مردن...یا پیر شدن...یا گم و گور شدن...یا سر از تیمارستان درآوردند

این روزها هرکی از من میپرسه حالت چطوره ؟ فقط میگم...خوب که نیستم البته بد هم نیستم چطور چیزی شنیدین ؟...ولی در کل خوبم تحمل میکنم...به کوری چشم حاسدان و ناقدان حالم خوبه...

ممکنه بپرسید این حاسدان و ناقدان کیان ؟...

میگم تو مملکت ما بخل و کینه و تنگ نظری شغل دوم همست...خارج از کشور بدتره...از دوست بگیر تا دشمن...یا بهتر بگم از اون بالا تا اون پایین

وقت غذا اگه کسی بپرسه چی میخوری ؟ میگم غصه...چی واست بکشم...میگم خماری

موقع آبگوشت به پیاز میگم عاشقتم و یه آروغ خوشکل هم تنگش

هر کی میگه کار و بار چطوره میگم دستم به دهنم میرسه...لازم باشه انگشت میکنم تو حلقم تا گهی که خوردم رو دلم سنگینی نکنه...بالا و پایین نداره تو این نکنی اونوقت روزگار پایینی رو هدف میگیره...پس بهتره خودمون دست بکار بشیم

تو این مدت چندتا علاقمند واسم پیدا شد...به هیچ کدوم نه نگفتم...گفتم شوهر دارم !

اسمش مهم نیست...روزگار...دنیا...زمونه...هزارتا اسم داره حتی تغییر جنسیت هم میده...میشه فرزانه...خبر دارم دست اول غیرت دارم رشتی البته اصطلاحه جون مادرتون گیر ندید باید برم واسه آبجیم و عشقش !!!! سفره عقد سفارش بدم...دادم اونم به چه خوشکلی بعد از این همه وقت باید اینو بفهمم ؟ اون پچ پچها با شادی این همه دور و نزدیک شدن همش واسه همین بود قضیه ماشین و روز سرد و سالروز بابا و مامانش رو که یادتون هست ؟ از چند روز قبلش شروع شد...تقصیر من بود که اعتماد داشتم و همش سرم تو کار و سرویس دادن یا بهتر بگم شدن واسه خانواده و کارهای شرکت و اسکی رو کارهای مامان و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه...بخدا من شدم مادر این همه آدم همه بی خیال...وای تو زبانت بهتره تو راحت تر از ما صحبت میکنی من حوصله ندارم و خودت برو درستش کن و این مزخرفات...خر شدم مسئولیت قبول کردم خر شدم ایران همیشه کلاس زبانم بهترین بودم...بکش حقته...حتی به ذهنم خطور نمیکرد که داره کنار گوشم یه رابطه عشقی شکل میگیره...امروز جلوی همه حتی اون کره خر انقدر زدمش که دستام درد گرفت...جلوی در خونه لب و بغل و این حرفها خاک تو سر من که 4 5 تا همسایه ایرانی پیدا کردم و فکر کردم یکی دیگه هم مثل من کنارم هست که به پسر بی تفاوته ! خرم دیگه...خودم کردم ولی حس بدی داشتم نه بخاطر اینکه چرا رفته...مگه هر دوباری که ولم کرد من حرفی زدم ؟ اعتراضی کردم...چرا بمن دست میزد ؟ چرا میومد پیشم ؟ چرا مدام منو تحریک میکرد...من بدبخت داشتم عادت میکردم...داشتم زندگیمو میکردم سرم تو کار خودم بود به همه گفتم چی بینمون میگذره...بنظرتون چی جواب گرفتم ؟ مقصر خودتی...طرفداراش بیشتر هم شدن...علاقه اون لندهور و وقتی نوازشش میکرد...مامانم که میدونست و هیچی بمن نگفت...امروز زنگ زدم ایران بهش گفتم چرا هیچی بمن نگفتی ؟ میگه زمان فقط همه چیزو درست میکنه...به بچت فکر کن اون مهمتره عزیزم انقدر خودتو اذیت نکن راستش حالم بد نیست نرمالم گریه نکردم فکرم رو هم مشغول نکرده...فقط گفتم فقط بیانش کردم...انگار کار خدا بود...نیلوفر و یکساعت تلفنی حرف زدن و عکسهای جدیدش انقدر آروم و خوشحالم کرد که دیگه واسم اهمیتی نداره...سه هفته دیگه میاد...اونم فقط بخاطر صدور پاسپورت همین فقط باید وایسیم بیاد درخونه دکترخاله...به مامان و بابام داره حسابی خوش میگذره با نوه شون و شقایق پرستارش میرن خرید میرن دید و بازدید فامیل با دوستاشون پارتی گرفتند البته بماند که یکم مامور بازار شد ولی رشوه و خلاصه مهمونی یه مشت جوون بالای 40 سال که همشون قطار قطار آشنا همه جا دارند واسشون لطفی نداشت و به قول مساعد به عدم ایجاد مزاحمت واسه همسایه ها ادامه دادند...هر روز واسم میشینه و از خوبیهاش میگه از نیلوفر از اینکه باورش نمیشه که من اینو ازش خواستم و چقدر احساس آرامش میکنه ...چقدر با هم مچ شدند نیلوفر بهونه گیر نیست یکم خجالتیه ولی خوش جوشه عشقش پازل و خونه سازیه...شادی میشینه با یه دقتی کارهاشو نگاه میکنه خوب مامان بزرگ شده نوه عزیزش هم عشق خونه سازیه مثل خودش دیگه دکترخاله که مدام داره شخصیتش رو تحلیل میکنه واسم ...نگران کار شقایق بودم که وقتی بیاد این بیکار نشه به هر بدبختی بود با کلی قربون صدقه رفتن دکترخاله رو با کمک مامان راضی کردم کمکش کنه یه کار مناسب گیرش بیاد خدارو شکر رزومش هم درست شد و تو مهد کودک با یه خانمی که مشکل انتقالی داشت جایگزین شد از ماه بعد هم میره سر کار یه شیفت میمونه عصرها هم میره تو مرکز رواندرمانی خاله تو کارهای دفتری کمکش میکنه واقعا دختر باشخصیت و مهربونیه تو این مدت خیلی خوب کارش رو انجام داده جوریکه حتی بیشتر از وقت مقرر سرکار میمونه هیچوقت بی حوصله نیست یه پارچه خانومه بخدا روزی هزار بار ازش تشکر میکنم به دکترخاله گفتم مدام مراقبش باشه که واسش مشکلی پیش نیاد...کارش رو بلده خیلی خوب از کارش برمیاد الکی هم توصیه نکردم بچه خودم پیشش بوده خیلی هم راضی هستم دلم واسش سوخت چند وقت پیش با یه آه ترسناکی واسم تعریف میکرد و درد دل میکرد که به پولش بدجور نیاز داره طفلی وضعشون زیاد خوب نیست حالا قرار شده مامان یه پراید واسش بگیره بالاخره هم رفت و آمدش راحت تره هم اینکه به غرورش بر نمیخوره مثل یه هدیه میشه واسش نوش جونش بخاطر کمکهاش روحیه نیلوفر خیلی خوب شده...خیلی خوشحاله قربونش برم خوبه دیگه...این همه خبر خوب از ایران ولی اینجا...

من شدم شاهد عشق بازی اونم تو 2 تا اتاق کنار گوشم...یکی امین و اشتفی...یکی هم..... ..... .... .... ...... ..... .......................................................................................

ما فقط ظاهر کلمات رو میشناسیم...از عمقشون بی خبریم

امیدوارم تونسته باشم بی حس بودنم رو نسبت به اطرافم جوری بیان کنم که درک کنید...همه زندگیم یه صداست یه لبخنده یه عکسه که رو صفحه لب تاپم...رو میز کارم تو عکسهای خانوادگیمون و از همه مهمتر یه حس جدید تو قلبم نقش بسته...صداشو ضبط کردم دلم میگیره گوش میدم گریم میگیره میخندم...خوشم بخدا دیگه هیچی نمیخوام

یعنی میشه تا آخر ژانویه حالا اوایل فوریه ببینمش ؟...دلم بغل میخواد...دوتا دستای کوچولو...یه نگاه معصوم و مهربون...تو خونه راه بره بازی کنه شعر بخونه درس بخونه...بهم بگه مامانی...نقاشی هاشو نشونم بده بگه روزاشو چطوری میگذرونه...چی یاد گرفته...تا آخر دنیا هم بره پاش وایسادم...من تو زندگیم جا نزدم ...هیچوقت...از من که عشق گذشت...جدی تموم شد منم و یه دختر کوچولو و یه دنیا...یعنی تو این دنیا به این بزرگی یه جا واسمون نیست ؟ 

پ.ن : قسمتهای منفی رو بدل نگیرید...زندگی خوب و بد رو با هم داره...مهم اینه که بخوای دلتو با کدومش سرگرم کنی.


راستی آمار وبلاگم شده 37000 اصلا باورم نمیشه...ممنونم از حمایت بینظیرتون

  چاپ

تاریخ : جمعه 23 دی 1390 در ساعت 07:14 AM
دو نفر میخوان در مورد شغل پدراشون صحبت کنن

-بابات چیکارس؟
-بابای من نماینده مجلسه!
-نماینده مجلس کارش چیه؟
-مصوبه تایید میکنه میشه قانون مملکت!
... ... ... -احسنت چقدر جالب!
-بابای تو چیکارس؟
-بابای من ماموره ،می ایسته سر چهارراه 5 تومن میگیره میرینه تو مصوباتی که بابات تایید کرده !

یاد گرفتم زندگی کنم  چاپ

تاریخ : سه شنبه 20 دی 1390 در ساعت 06:37 AM

یه چیزایی رو تو زندگیم یاد گرفتم که واسه خودم شده مایه ننگ و واسه بقیه افتخار

بزرگ شدن خیلی درد داره مسئولیت بیشتر نیست نوعش عوض میشه

همیشه یه دختر لوس بودم که تو ناز و نعمت زندگی کردم ولی از نظر احساسی تو جهنم

همیشه همه چیز داشتم جز یه ذره از اون محبت گم شده

خوب زندگی خانوادگی من خیلی هم نرمال نیست...اگر بود من این شکلی نمیشدم

اعتراف میکنم همیشه تو حسرت یه آغوش همیشگی که منو محکم بقل کنه و فشارم بده موندم

شاید خنده دار باشه ولی فرزانه هیچوقت نمیذاشت محکم بقلش کنم بیشتر نگران کبود شدن گردنش بود البته چندبار واقعا از گردن درد خوابش نمیبرد...ولی یه مدت حالا بهر حال آرامش عجیبی داشتم...من دنبال پسر نمیرم واقعا نمیتونم با بچه خودم حال میکنم این همه آدم توهمی و این همه زن شوهر مرده...منم روش مگه چی میشه اصلا !

زندگیم وارد یه مرحله جدید شده...من به نیلوفر بدید یه بچه نگاه نمیکنم...همون عکس العملی که منجر بشه به این حرف مسخره که...واسه یه فسقل بچه ؟ یا اینکه بچست دیگه...ببین چقدر دو پهلو شده حرفهام ! من دیگه اون آدم قبلی نیستم

آدمی نبودم که با سر زدن به وبلاگ صمیمی ترین دوست وبلاگ نویسم بزنم زیر گریه دنیام رو سرم خراب شه تلفنم رو خاموش کنم نیام سر بزنم و این حرفها...

الان زبان میخونم شرکت میرم سر پروژه میرم تو کاروان میخوابم از خونه چند روز چند روز دور میشم هوای عشقمو با اینکه زیاد دیگه منو تحویل نمیگیره رو دارم تو خونه واسه سه تا لندهور غذا میپزم کارهای اداری شرکت رو انجام میدم با دخترم هر روز حرف میزنم واسش کلی وقت میزارم وبلاگم رو هم که دیگه اصلا نمیتونم تعطیل کنم...کار بجاهای خیلی باریک کشیده دیگه جزئی از حیثیتم شده باید مدام بدوستای عزیزم سربزنم نه که اجبار باشه...یه چیزایی هست که دیگه نمیشه بیخیالش شد مثل نفس کشیدن میمونه یا ادامه میدی یا خلاص...میزنی گاراژ اوراقچیا...زندگی یعنی همین یعنی تا قدرت داری با نهایت سیاست و در مواقع لازم وحشیانه پیش بری حس یه جنگجو رو دارم که داره با همه زخمهایی که داره به پیکر و روحش وارد میشه

این جنگ رو ستایش میکنه و از هر لحظه این نبرد لذت میبره...یه کوفتگی لذت بخش تجربه هایی که بابتشون باید بهای گزافی بدی ولی خوبه درسته گاهی گند زدم بی تجربگی کردم ولی یاد گرفتم سرد و گرم چشیده شدم جواب آدمهایی رو دارم میدم و با ایرانی و خارجی جماعت کنار میام...یاد گرفتم حتی لازمه کسی رو که دلت میخواد یه قندون رو تو سرش خورد کنی رو تحمل کنی حتی کسی که داره با نهایت وقاحت تلاش میکنه سرتو شیره بماله و خرت کنه رو ببینی و با نهایت زیرکی باهاش رفاقت کنی انقدر این حالت رو که تو چشماش دورغ رو تشخیص میدی رو دوست دارم که نگو...من ذاتا کاسب بودم حالا خیلی ترسناک شدم مثل یه دلال با همه حرف میزنم و ریز به ریز هر موضوعی رو ندیده نمیگیرم اینو همه تو خونه بمن میگن...با این حرکت شادی همه کاره من شدم درآمدش واسم زیاد مهم نیست جنگش رو دوست دارم قبول دارم مشکل دارم روزگار بد بسرم آورد ضربه بدی از فرزانه خوردم دوبار خودزنی کردم از نظر فکری تعادل ندارم زندگیم اصلا منظم نیست ولی با همه این حرفها تو زندگیم هیچوقت نباختم واسه کسی زندگی نکردم حتی دلبستگیهامو با شرایط روز وقف دادم نه اینکه نون به نرخ روزخور باشم...نه...میخوام با افتخار زندگی کنم حتی اگر کوتاه باشه چون اعتقاد دارم نسل ما خیلی طول کشیده تا به اینجا رسیده...نابود کردنش نهایت بی سلیقگیه ولی درد داره...دردش و بجون خریدم که نترسم...من دیگه هیچ ترسی ندارم ولی قبلا نگران زندگی خودم بودم حالا خانوادم برام مهم شدند فرزانه رو هرچقدر هم از من دور باشه حتی اگر دیگه مال من نباشه رو دوسش دارم چون حضورش بخاطر من بوده نیلوفر از همه مهمتر حس خاصی بهش دارم همین بچه 3 ساله هر کاری بگه واسش میکنم فقط واسه اینکه بدونم راضیه خوشحاله آرومه خوب بریم سراغ خبرهای خوش...تا دو هفته دیگه میره عضو پاس مامانم و دیگه خرجش فقط یه بلیته...جلسه معارفه به بهترین شکل ممکن انجام شد مامانم سنگ تموم گذاشت وقتی تو وب دیدم نیلوفر رو بقل کرده با هم رفیق شدند خوشحاله انگار دنیا رو بهم دادند ولی بدجور بیقرارم بد رقم دلتنگم


روزهای خوب داره میاد...

شروع خوبی داشتم...بهتر از این هم پیش خواهم رفت


پ.ن : کامنتها رو فردا جواب میدم...اغلب نیاز به توضیح دارن و باید چندتا وبلاگ بیام سر بزنم و با دقت بخونمشون...ببخشید این مدت نیومدم...میدونم درکم میکنید

  چاپ

تاریخ : یکشنبه 18 دی 1390 در ساعت 02:45 AM

امشب یه کنسرت آلمانی بودم آهنگهای فلوکلور رو تو سبک کانتری آمریکن راک میزدند

جای همه خالی...تک و تنها میون زوجهای خوشبخت...حتی ظاهری داشتم واسه خودم میرقصیدم...قیافم دیدنی بود حتی مسواک نکرده بودم...موهام ژولی پولی بوی گند عرق هم که میدادم...مشخصه دیگه...حالم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوبه !

  چاپ

تاریخ : جمعه 16 دی 1390 در ساعت 7:40 PM

آروم آروم آروم آروم آروم

شما قیافتون آشناس سوسن خانوم ... گوش کن
توضیح رقص از دید شخص ... حرکت مزون بدون نقص
... که رو ریتم سواره حالا یه لحظه مکس ... هر حرکتی بعدش بلعکس
چیکو چیک عکس با گامنو بروبکس ... به همه میرسه باشین ریلکس
همه یه پاتون بالا مث لک لکو ... ریتم عوض شد شد چوپکپکو
بروید حال بنمایید...

پ.ن: این آهنگ رو دوست ندارم فقط این قسمتش که فهمش بخاطر کیفیت بد سخته رو گذاشتم !

گفتا سر چه داری ؟  چاپ

تاریخ : جمعه 16 دی 1390 در ساعت 4:11 PM

بیابان را سراسر مه گرفته !


جدی این محسن نامجو هم دیوونه شده تازگیها بجز آهنگ الکی از هیچکدوم از کارهاش خوشم نیومد خیلی داره مزخرف میخونه مستندش رو از شبکه بی بی سی یادتون نست ؟ این آدم چی بود ؟ آهنگ ترنج منو مست میکرد حالا چرا اینطوری میکنه آخه برو همون سبک قبلی رو بخون ببین امثال من چطور خودشون رو واست تیکه تیکه میکنند این آدم نمی دونم چرا منو بی اختیار یاد خودشیفته فراهانی میندازه آقا تازگیها با هر خری عکس میندازه توی هر کار ممکن شرکت میکنه توی همایشهایی که تا قبل از ترک اجباری !!!!!!!! وطن مخالف سرسختشون بود هم شرکت میکنه تازگیها هم که گیتار بدست شده که رسما باید گفت این گیتار رو می بینید ؟ اینروزا دست هر خری افتاده...بابا تو توی ایران داشتی واسه خودت با پارتی بابا جونت میتازوندی و به حکم فامیل بازی دست رو هر نقش خوبی انداختی و حتی بنظر من خیلی از نقشهای قوی رو نابود کردی و جای ترانه علیدوستی رو با اون بازی معرکه رسما تنگ کردی حالا داری به عرصه فراموشی سپرده میشی قبول کن دیگه اون خودشیفته ایران نمیشی اون روزهای طلایی تموم شد بد نیست خودت رو از این داغونتر نکنی عجیب منو یاد بریتنی اسپیرز میندازه که الگوی بچگیهام بود و با آهنگهاش زندگی میکردم حالا دیگه مثل سابق نیست و مدام داره موزیک ویدئو و آلبوم میده بیرون ولی هیچ فایده ای نداره این همون آدمی بود که من با آهنگ من یه دختر نیستم هنوز زن هم نیستمش بشدت احساساتی میشدم وقتی عکسهاش با اون حالتهای ناجور با پاریس هیلتون و کوتاه کردن موهاش و سابقه مواد مخدرش رو دیدم دلم ریخت پایین افسرده شدم حالا از همه بدتر کیوسک وای که آلبوم جدیدش همه چیزو خراب کرد آدم معمولی جاده خوشبختی عشق سرعت آهنگ بی تربیت...منو با این همه خاطره قشنگ همه زندگیم همه دلخوشیهام...یعنی منم باید عوض بشم ؟ از این تغییر حالم بهم میخوره

دلم هوس یه ترنج دیگه کرده یه سنتوری دیگه یه بریتنی دیگه که همون رنگ و بوی سابق رو داشته باشند...دلم واسه خاطره هام تنگ شده...من همون نگاره سابقم ؟

یه حس خیلی خیلی ساده  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 15 دی 1390 در ساعت 10:14 PM


زیر سقف تهرووون وایسادیم رو ایوون

هی دورت میگردم نیگا ماشین شدم و تو میدون

بی فیس و افاده یه عشق و حال ساده

دلخوشیم با جیب خالی با پای پیاده

همین از سرم هم زیاده


این تکه رو خیلی خوشکل میخونه...خیلی حس خوبی پیدا میکنم مخصوصا وقتی تو ماشین تک و تنها دارم رانندگی میکنم و صدای ضبط رو تا پوست زیاد کردم

منو یاد تهران میندازه اساسی...یادش بخیر

آخی ماشینم... 

اوووووووووووووووووووووخی نیلوفرم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 12 دی 1390 در ساعت 10:42 PM

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>